این وبلاگ موضوعش درباره ی انشا است هرچیزی که به انشا ربط دارد.
در ضمن IDبچهای نصر هم میدهیم.
بجایnoormap,nasrmap وارد کنید
پیشنهاد من برای بازدید ازاین وبلاگ قسمت جملات امیدوار کننده است
برای بهترین شدن
این وبلاگ موضوعش درباره ی انشا است هرچیزی که به انشا ربط دارد.
در ضمن IDبچهای نصر هم میدهیم.
بجایnoormap,nasrmap وارد کنید
پیشنهاد من برای بازدید ازاین وبلاگ قسمت جملات امیدوار کننده است
Crawling in my skin
These wounds they will not heal
Fear is how I fall
Confusing what is real
There's something inside me that pulls beneath
The surface
Consuming, confusing
This lack of self-control I fear is never ending
Controlling, I can't seem
To find myself again
My walls are closing in
Without a sense of confidence, I'm convinced there's just too much pressure to take
I've felt this way before so insecure
Crawling in my skin
These wounds they will not heal
Fear is how I fall
Confusing what is real
Discomfort endlessly has pulled itself upon me
Distracting, reacting
Against my will I stand beside my own reflection
It's haunting how I can't seem to find myself again
My walls are closing in
Without a sense of confidence, I'm convinced there's just too much pressure to take
I've felt this way before
So insecure
Crawling in my skin
These wounds they will not heal
Fear is how I fall
Confusing what is real
Crawling in my skin
These wounds they will not heal
Fear is how I fall
Confusing, confusing what is real
There's something inside me that pulls beneath the surface consuming, confusing
This lack of self control I fear is never ending, controlling
انگار روی پوست خودم می خزم
این زخمها خوب نخواهند شد
ترس و وحشت باعث سقوطم میشه
گیج شدم و نمی تونم واقعیت رو تشخیص بدم
چیزی از درون من میخواد خودش رو به بیرون برسونه
گیج شدم و دارم تلف می شم
از این کمبود کنترل نفس که پایان نمی گیره می ترسم
دیگه نمی تونم خودم رو دوباره پیدا کنم
حصارهایی که دور خودم کشیده بودم بهم نزدیک و نزدیکتر میشن
بدون اعتماد به نفس مطمئنم که فشار زیادی رو باید تحمل کنم
قبلا هم اینجوری احساس نا امنی داشتم
انگار روی پوست خودم می خزم
این زخمها خوب نخواهند شد
ترس و وحشت باعث سقوطم میشه
گیج شدم و نمی تونم واقعیت رو تشخیص بدم
دچار یک ناراحتی ابدی شده ام
با خشم و بدون فکر عکس العمل نشون می دم
بر خلاف میلم تصویر خودم رو در آئینه می بینم
ناراحت کننده ست که دیگه نمی تونم خودم رو دوباره پیدا کنم
حصارهایی که دور خودم کشیده بودم بهم نزدیک و نزدیکتر میشن
بدون اعتماد به نفس مطمئنم که فشار زیادی رو باید تحمل کنم
قبلا هم اینجوری احساس نا امنی داشتم
انگار روی پوست خودم می خزم
این زخمها خوب نخواهند شد
ترس و وحشت باعث سقوطم میشه
گیج شدم و نمی تونم واقعیت رو تشخیص بدم
چیزی از درون من میخواد خودش رو به بیرون برسونه
گیج شدم و دارم تلف می شم
از این کمبود کنترل نفس که پایان نمی گیره می ترسم
THE INTERVIEW WITH GOD
مصاحبه با خدا
I dreamed I had an interview with God.
در رويا ديدم که با خدا حرف ميزنم
So you would like to interview me? God asked.
او از من پرسيد :آيا مايلي از من چيزي بپرسي؟
If you have the time? I said.
گفتم ....اگر وقت داشته باشيد....
God smiled:My time is eternity.
لبخندي زد و گفت: زمان براي من تا بي نهايت ادامه دارد
What questions do you have in mind for me?
چه پرسشي در ذهن تو براي من هست؟
What surprises you most about humankind?
پرسيدم: چه چيزي در رفتار انسان ها هست که شما را شگفت زده مي کند؟
God answered...
پاسخ داد:
That they get bored with childhood,
آدم ها از بچه بودن خسته مي شوند ...
they rush to grow up, and then
عجله دارند بزرگ شوند و سپس.....
long to be children again.
آرزو دارند دوباره به دوران کودکي باز گردند
That they lose their health to make money...
سلامتي خود را در راه کسب ثروت از دست مي دهند
and then lose their money to restore their health.
و سپس ثروت خود را در راه کسب سلامتي دوباره از صرف مي کنند....
That by thinking anxiously about the future,
چنان با هيجان به آينده فکر مي کنند.
they forget the present,
که از حال غافل مي شوند
such that they live in neither the present nor the future.
به طوري که نه در حال زندگي مي کنند نه در آينده
"That they live as if they will never die,
آن ها طوري زندگي مي کنند.،انگار هيچ وقت نمي ميرند
and die as though they had never lived.
و جوري مي ميرند ....انگار هيچ وقت زنده نبودند
we were silent for a while.
ما براي لحظاتي سکوت کرديم
And then I asked.
سپس من پرسيدم..
As a parent, what are some of life's lessons you want your children to learn
مانند يک پدر کدام درس زندگي را مايل هستي که فرزندانت بياموزند؟
To learn they cannot make anyone love them.
پاسخ داد:ياد بگيرند که نميتوانند ديگران را مجبور کنند که دوستشان داشته باشند
All they can do
ولي مي توانند
is let themselves be loved.
طوري رفتار کنند که مورد عشق و علاقه ديگران باشند
To learn that it is not good to compare themselves to others.
ياد بگيرند که خود را با ديگران مقايسه نکنند
To learn to forgive by practicing forgiveness.
ياد بگيرند ...ديگران را ببخشند با عادت کردن به بخشندگي
To learn that it only takes a few seconds to open profound wounds in those they love,
ياد بگيرند تنها چند ثانيه طول مي کشد تا زخمي در قلب کسي که دوستش داريد ايجاد کنيد
and it can take many years to heal them.
ولي سال ها طول مي کشد تا آن جراحت را التيام بخشيد
To learn that a rich person
ياد بگيرند يک انسان ثروتمند کسي نيست که دارايي زيادي دارد
is not one who has the most,but is one who needs the least
بلکه کسي هست که کمترين نيازوخواسته را دارد
To learn that there are people who love them dearly,
ياد بگيرند کساني هستند که آن ها را از صميم قلب دوست دارند
but simply have not yet learned how to express or show their feelings.
ولي نميدانند چگونه احساس خود را بروز دهند
To learn that two people can
ياد بگيرند وبدانند ..دونفر مي توانند به يک چيز نگاه کنند
look at the same thing and see it differently?
ولي برداشت آن ها متفاوت باشد
To learn that it is not enough that they
ياد بگيرند کافي نيست که تنها ديگران را ببخشند
forgive one another, but they must also forgive themselves.
بلکه انسان ها بايد قادر به بخشش و عفو خود نيز باشند
"Thank you for your time," I said
سپس من از خدا تشکر کردم و گفتم
"Is there anything else you would like your children to know"
آيا چيز ديگري هم وجود دارد که مايل باشي فرزندانت بدانند؟
God smiled and said,Just know that I am here... always.
خداوند لبخندي زد و پاسخ داد: فقط اين که بدانند من اين جا و با آن ها هستم..........براي هميشه
زمستان یک فصلی هست که بعد از فصل پاییز است. در زمستان روی درختها برف می ریزد. وقتی که برف باریدن تمام می شود ما می توانیم در زیر درخت برویم و آن را تکان تکان بدهیم تا دوباره برف ببارد. من این کار را دوست می دارم. مادر من این کار را دوست نمی دارد. چون هروقت من این کار را می کنم مادرم من را کتک می زند و می گوید "توله سگ! این کارو نکن. سرما می خوری پول نداریم ببریمت دکتر." ولی من این کار را می کنم. مادرم برای اینکه من درختها را تکان تکان می دهم من را کتک می زند. مادر من زن مهربانی است. من او را دوست می دارم. او برای درختها که تکان تکان می دهم دلش می سوزد و من را کتک می زند. خانم معلم ما زن چاقی است . او می گوید درختها در فصل زمستان خوابیده اند و دوباره در فصل بهار بیدار شدند. زمستان یک فصلی هست که در آن هوا سرد بوده است. ما در خانه بخاری داریم ولی آن کار نمی کند. ما باید در آن نفت بریزیم ولی پدرم این کار را نمی کند. او می گوید در خانه برای نفت خریدن ما پول نداریم. یک شب که خیلی در آن سردم بود از رختخوابم بلند شدم و به نزد پدرم رفتم و او را با سرعت تکان تکان دادم تا بیدارش کنم و به او بگویم که سردم بوده است. وقتی او را بیدار کردم او من را کتک زد و من در زیر پتوی خودم رفتم و گریه کردم. در زمستان باران هم می بارد و روی زمین جمع می شود. در کفشهای من دو سولاخ بزرگ دارد و یک سولاخ کوچک هم هست و در آنها آب فرو می رود. همیشه پاهای من در زمستان یخ زده بوده است. در زمستان ممکن است مردم بمیرند. در پارسال یکی از همسایه های ما از سرما مرد. آنها بخاری نداشته اند. ما بخاری داریم ولی کار نمی کند. بخاری خیلی چیز خوبی است و در زمستان برای ما خیلی لازم داریم. در زمستان پرنده های قشنگ به مسافرت می روند و کلاغ می آید. کلاغ قارقار می کند. آنها برای درختها لالایی می گویند وگرنه درختها خوابشان نمی توانند ببرد. وقتی درختها در خواب هستند پدرم شاخه های آنها را میبرد. او می گوید آنها در خواب هستند و دردشان نمی کند. من یک برادر کوچک دارم. اسم او غزنفر است اما اسم من رحیم است. وقتی او در بعد از ظهر خواب بود من در آشپزخانه رفتم و یک چاقو آوردم و با آن دست برادرم را بریدم. ولی او بیدار شد و گریه کرد و من فرار کردم. وقتی شب شد پدرم از کار آمد و برادر کوچکم چقلی مرا کرد و پدرم هم من را بسیار کتک زد. من در زمستان آدم برفی درست کرده ام. مــن در حیات آدم برفی درست کرده ام. آدم برفی من هیچوقت دماق ندارد. آدم برفی من نمی تواند نفس بکشد و زود می میرد. من در کارتن دیده ام که دماق آدم برفی از هویج است. مادرم به من هویج نداده است. ولی یک بار من در آشپزخانه رفتم و یک دانه هویج که داشتیم دزدیدم و آن را دماق آدم برفی کردم و او توانست که نفس بکشد و خیلی خوشحال شد. وقتی مادرم فهمید خیلی مرا کتک زد. من در فصل زمستان خیلی بیشتر کتک می خورم و نمی دانم چرا اینجوری است. من فصل زمستان را دوست می دارم. این بود انشای من.
با دادن دشنام به بابای مدرسه انشای خود را آغاز میکنم. لعنت به این معلمها که هر دفعه از خود موضوع جدیدی میتراشند. بله درست شنیدید من به معلم خود لعنت فرستادم زیرا دوست دارم که از من نمره کسر شود. در واقع من انشاهایم را برای این مینویسم که معلم از من نمرهی زیادی کسر کند. اگر انتظار دارید که بنویسم در فصل پاییز خشخش برگها در زیر پای عابرین پیاده زیبایی خاصی به این فصل میدهد کور خواندهاید. خاک بر سر بچهای که موضوع خشخش برگها در زیر پای عابرین پیاده را هنوز در انشای خود مطرح میکند. فصل پاییز فصل زشتی میباشد. البته به زشتی فصل بهار نمیرسد ولی زشتیهای خاص خود را دارد. در این فصل من و خانوادهام مانند فصول دیگر فقیر هستیم. همچنین در فصل پاییز مانند فصلهای دیگر از تلویزیون تبلیغات زشتی پخش میشود. در واقع با شروع فصل پاییز تغییر خاصی در زندگی من به وجود نمیآید و فصل پاییز هم مانند بقیهی فصلها لعنتی است. شروع مدرسههای لعنتی نیز در فصل پاییز میباشد. در این فصل مواجهشدن با بچههای احمق سردرد شدیدی در من به وجود میآورد. ولی از حق نگذریم دیدار با بابای مدرسه و آزارواذیت ایل و تبارش کمی از تلخیهای این فصل را میکاهد. یکی از دوستانم به من گفت چرا این قدر به بابای مدرسه گیر میدهی و نمیگذاری آب خوش از گلویش پایین رود. من به او گفتم که دشمنی دیرینهی من و بابای مدرسه به جایی بر میگردد که یکی از دوستانم هنگام خروج از مدرسه کلمهی احمقانهی خداحافظ را به بابای مدرسه گفت و بابای مدرسه در جواب به او گفت «خدا سعدی» و سپس خود او و دختر زشتش به زیر خنده زدند. این شوخی زشت و طاقتفرسای بابای مدرسه باعث شد که کیف و کتاب را رها کنم و سنگی در گردنش بزنم که از آن به بعد رابطهی من و بابای مدرسه چندان خوب به نظر نمیرسد. از دیگر ویژگیهای فصل پاییز اینکه هر سال در فصل پاییز بخاری ما که در فصلهای بهار و تابستان مثل ساعت کار میکند، از کار میافتد و آنفولانزا در خانوادهی ما از ویژگیهای این فصل به حساب میآید و به قول دوستم فرشید دماغ من و خانوادهام در فصل پاییز کریپ میشود. من از کلمهی کریپ بدم میآید و نزدیک بود فرشید را به خاطر استفاده از این کلمه در بد دردسری بیندازم. در پایان ما از این انشا نتیجه میگیریم که تنها زیبایی فصل پاییز سُرخوردن پیرمردها بر روی نزول رحمتِ الهی میباشد.
با فرا رسیدن پاییز دو حس متفاوت به من دست می ده. اول ابتهاج و سرخوشی از مشاهده ی چشم اندازهای متفات در این فصل زیبا و بازی بی نظیر رنگ که هیچ نقاش چیره درستی را یارای مقابله با آن نیست و دیگر دلگیری و اندوه از ریزش برگ های زیبای رنگارنگ بویژه هنگام غروب.
ولی با این حال زیبایی های پاییز به هیچ وجه قابل قیاس با دلگیری هاش نیست. اصلا نمی دونم چرا طبع و ذوق ام بیشتر در این فصل به غلیان در می آد. البته خیلی از شاعران هم این گونه بوده اند خصوصا شعرای معاصر که از بین آن ها حس و نگاه اخوان رو به پاییز بیشتر دوست دارم. مهدی اخوان ثالث (م.امید) از کلامی مطنطن و مستحکم و شعری روان با درون مایه هایی تأثیر گذار برخورداره.
یکی از زیبا ترین اشعار وی شعری است به نام "باغ من" که به توصیف باغی می پردازه که دست خزان برگ هاشو ریخته و هیبتی متفاوت به باغ داده . بر خلاف نظر عموم مردم که باغ را به هنگام بهار و یا تابستان دوست دارند، امید در این شعر زیبایی های یک باغ خزان زده را بازگو می کنه با نگاهی متفاوت و هنرمندانه. اصلا هنر یعنی همین نگاه متفاوت. خیلی ها به دفعات ماه رو دیدن ولی فقط نیما بود که گفت"می تراود مهتاب" یا باغ پاییز را افراد بی شماری مشاهده کرده اند ولی این اخوانه که به چنین توصیف شاعرانه ای دست می زنه.
من که تا کنون شعری زیباتر از این در توصیف پاییز نخوندم. اولش خواستم یه شعر از خودم بذارم ولی نتونستم. این شعر رو بخونید و لذت ببرید. هرچی تصویرسازی ذهنتون بیشتر باشه، لذتش هم بیشتره
فصلِ گرما و فصل تابستان
فصلِ دفتر ورق ورق کردن
فصل وارفتن و عرق کردن
فصل رفتن به سوی دریاچه
فصل خاراندن پَر و پاچه
فصل کشک و خیار و فصل تمشک
فصلِ فالوده ،فصل آب زرشک
فصل تفریح و گردش حَضَرات
در عوض،ما و غوطه در حَشَرات
بس که گرمای خانه،دارد دَم
آب پَز می شود بنی آدم
همه پُختند،لاغَرا،چاقا
کولر و پنکه هم که...ای آقا
من که از نقشه پاک خواهم شد
توی گرما،هلاک خواهم شد
گرمیِ بی تعهّدی شده ها
ای چه گرمایِ بی خودی شده ها
(وای اگر تنگِ همچه اوقاتی
بود گرمای انتخاباتی!)
بس که گرمای مُدهِش آمده است
کلّ اجزای ما کِش آمده است!
یادش به خیر اولین هفته ای که معلم انشا در پاییز وارد کلاس می شد می گفت برای هفته بعد موضوع انشایمان این است که فصل تابستان را توصیف کنید یا اینکه در تابستان چه کردید! من الان اگر خواسته باشم در مورد این موضوع انشا بنویسم می توانم یک دفتر چهل برگ بنویسم . البته نه به این علت که چند سال بزرگتر شده ام بلکه فقط به این علت که فهمیده ام که اگر از قضاوت دیگران در مورد نوشته هایت نهراسی و هر چه به ذهنت می رسد بنویسی مشکلت برای نوشتن کمتر می شود.برای مثال می نوشتم من فصل تابستان را خیلی دوست دارم نه به خاطر هندوانه یا خربزه هایش بلکه برای خوابیدن هایش تا لنگ ظهر و اینکه مجبور نیستم نود روز قیافه معلمان و همکلاسی های درسخوان و درس نخوان و ترکه و ... را ببینم. اینکه نود روز مجبور نیستم با استرس از خواب بیدار شوم و صبح در سر صف ... شعرهای مدیر و معاون را گوش کنم و اینکه نود روز مجبور نیستم در فکر امتحان باشم و ... .
چند سال قبل یکی از همکاران تعریف می کرد که موضوع انشا به دانش اموزان داده بودم که فصل پاییز را توصیف کنید .یکی از دانش اموزان رند کلاس اول نوشته بود که فصل پاییز سومین فصل سال اس و ماه های ان عبارتند از مهر ابان و اذر و بعد نوشته بود که یکی از میوه های فصل پاییز انار است و ما نباید به باغ های دیگران برویم و انار دزدی کنیم چون این کار خیلی بد است و کسی که دزدی کند خدا او را به جهنم می برد و ممکن است صاحب باغ هم او را گیر بیاورد و کتکش بزند و اگر قرار باشد ما از باغ دیگران دزدی کنیم انها هم از باغ ما دزدی خواهند کرد و ... کل انشا را دانش اموز درباره مذمت دزدی ادامه داده بود! مثل همان کسی که هر چی معلم ازش جغرافی سوا می کرده یک جمله می گفته و ادامه می داده است که و اما افغانستان!
اگر کسی خواسته باشد در مورد تابستان انشا بنویسد باید اول یک صفحه آ۴ بردارد و وسطش یک دایره بکشد و توی ان بنویسد تابستان و از ان چند خط به بیرون بکشد و با شنیدن کلمه تابستان هر چی به ذهنش می رسد در داخل این دایره های فرعی بنویسد. مثلا گرما هندوانه مسافرت تعطیلی و ... . بعد با شنیدن مثلا گرما به یاد هر چه می افتد ادامه دهد و بعد این ها را به صورت جملات و بندهای مربوط به هم در اورد انوقت خودش می شود یک انشا!
اگر دوست دارید به پیاده روی ، دوچرخه سواری ، یا به سادگی با مشاهده کوه های آلپ!
|
SUMMER: تابستان : |
|
SUMMER: تابستان : |
Full on the South, you can appreciate the sunshine on the terrasse در جنوب کامل ، شما می توانید نور خورشید بر روی terrasse قدردانی
"بهار" دميدن روح حيات در كالبد طبيعت و فروردين فصل جريان خون است در شاهرگ هستي، سال به پايان خود نزديك ميشود، روزها، ماهها درپي هم مي- گذرند و سالها از راه ميرسند و اين قصه كه نامش زندگي است، همچنان ادامه دارد. لره ميره استخر شنا کنه اهنگ تايتانيک ميذارن جو ميگيره غرق ميشه
یه روز یه لره میره دکتر میگه اقای دکتر ما بچه دار نمیشیم دکتر میگه چند وقته ازدواج کردین میگه ۱هفته دکتر میگه اینی که گرفتی زنه نه زود پز
يه روز يه لره عصباني ميشه به شكمش ميگه :چقدر من كار كنم تو بخوري .شكمش جواب ميده ميخواي من كار كنم تو بخوري
لره مسجد می سازه هیچ کس نمیره نماز بخونه تابلو میزنه : نماز بدون وضو ..... شکسته .... نشسته ..... گوز آزاد
يه روز يه لره شكر مي خره براي اينكه مورچه نخوره روش مي نويسه نمك.
روی بیلبورد زده سیو همان سیب است لره میگه: دروغ میگه من خوردم صابون بيد.
لره قاضي ميشه بهش ميگن حكم كن، ميگه پيك!
دریای غم ساحل ندارد. لرا همشو آسفالت کردند.
لره میخواسته غرق مناجات بشه، جلیقه نجات میپوشه.
يه روز يه لره م ي گ و ز ه يه متر میپره هوا، ميگن: چی شد؟ ميگه: تو دنده بود.
لره دیش ماهوارشو میذاره روی پشت بوم، روش مینویسه: کولر
به لره ميگن حموم چند بخشه؟ ميگه: دو بخشه، زنونه و مردونه.
لره باباش ميميره، ميره خاکش کنه، جو ميگيردش، فيتيله پيچش هم ميکنه!
لره ميخواسته ترتيب گاوشو بده، گاوه ميگه: ما، ما! لره ميگه: خفهشو، اول ما، بعد تو!
يه روز يه لره ازلرستان ميادتهران توخيابون يه ماتيز ميبينه ميگه عجب جاروبرقي بزرگي
لره 1 پازل رو بعد دو سال حل ميكنه به دوستش ميگه اونم ميگه فكر نميكني يه كم طول كشيده؟ ميگه نه روش نوشته واسه 10-7 سال
فيلسوف لر : زندگي مستطيل سبزيست كه سه ضلع دارد عشق و كار
يك لر بالا پشت بام اسفالت مكنه واسفالت اضافه مي آره چكار مكنه سرعت گير درست مي كنه
يك شب تلوزبون فيلم سينمايي گذاشته بوده، تو فيلم مرده به زنش ميگه: شب بخير لورا. يهو تو لرستان ملت همه تلوزيون رو خاموش ميكنند، ميرن ميخوابن
يه لره سوار هوا پيما ميشه ه بغل دستيش ميگه اقا شما چه کاره اي اون ميگه متخصص پوست لره بهش ميگه ما چند تا پوست بز خونمون داريم چند ميخري
يه روز يه ترکه يه نوار ويديويي ميبره ميده به لره ميگه : بذار گوش کنيم . لره ميگه : واقعا راست ميگن ترکا خرن . آخه نوار کاميون رو ميذارن تو سواري ؟
ترکه ولره میرن مکه ترکرو جو میگیره میگه آخه خدا چرا مردی لره میگه خره خدا که نمیمیره خدا شهید میشه
از لره میپرسن ۱۲ فروردین چه روزیه؟؟؟ میگه روزی که میریم جا می گیریم برای ۱۳به در!!!
تركه و لره ميرن اكس پارتي تركه هلكوپتري مي ره لره با آرپي جي7 مي زنتش !!!
به لره میگن شما ایمیل دارید؟میگه نه خیلی ممنون من ناهار خوردم
اولین و اخرین و تنها سلاح جنگی لرها . . . . پاره اجر
لره ميره مكه، برعكس همه طواف ميكنه. ميگن چرا برعكس طواف ميكني؟ ميگه شما از اونور دنبالش كنين، من از اينور ميگيرمش!
لره هر روز زنگ يك كليسا رو ميزده و در ميرفته. آخر پدر روحاني شاكي ميشه، يك روز پشت در كمين ميكنه، تا طرف زنگ ميزنه، خرشو ميگيره و ميپرسه چيكار داري؟ يارو حول ميشه، با تتپته ميگه: ببخشيد، حضرت عيسي هست؟!
لره یه تلویزیون می خره .می ره کنترلشو پس می ده .می گه:آقا ماشین حساب توش بود حروم خوری به ما نیومده.
لره با خدا قهر می کنه اول دفترش می نویسه به نام بعضی ها.
ترکه و لره داشتن با هم حرف می زدن: لره: تو کجا به دنیا اومدی؟ ترکه: تو بیمارستان!! لره: آخی مریض بودی؟!!!
یه لر دهاتی عروس تهرانی می گیره ، تو عروسی تهرانیا می گن: سبدسبد گل یاس،عروس ما چه زیباست لرها برای اینکه کم نیارن میگن: گونی گونی پشگل،عباسعلی خوشگل
از لره می پرسن نظرت راجع به 4 مقوله فکر،شعور،عقل و درک چیه ؟می گه ما به اینا میگیم چهارمحال بختیاری
لره ميگوزه .بچه هاش ميزنن زير خنده. در حالي كه اشك تو چشماش جمع ميشه ميگه: خدايا اين شاديو از بچه هام نگير
مغز یه لر رو می شکافن ببینن چی نوشه .وقتی باز می کنن می بینن یه ترک نشسته داره فکر می کنه
لره تو جوب آب تف ميكنه ميره دنبالش پاشو بزاره روش !!!!!
لره میاد تهران می بینه همه آستین کوتاه پوشیدن با خودش میگه : پس این تهرانی ها دماغشونو با چی پاک میکنن؟؟؟؟
لره ميره راهپيمايي، ميبينه شلوغه برميگرده
به لره ميگن: اگه رييس جمهور بشي چكارميكني؟ لره ميگه پارتي پيدا ميكنم ميرم شركت نفت!
لره در دانشگاه تاريخ ميخونده. ازش ميپرسند رشته تو چيه؟ ميگه مهندسي اموات!
لره رو برق ميگيره فيوز ميپره. فيوز رو ميزنن لره ميپره!
لره نامزدش مي گوزه از خنده سكته ميكنه , تو اعلاميه اش مي نويسن بادي وزيد گلي پرپر شد ..
از يه لره ميپرسن آيا در لرستان مردان بزرگ هم به دنيا اومدن ؟لره ميگه نه لرا فقط بچه به دنياميارن.
يه روز به لره ميگن با درخت بيد جمله بساز ميگه:توحياط ما يه درخت بيد بيد ميگن:بيد نه وبود ميگه:تو حياط مايهدرخت بود بيد

زندگی را از درختان آموختم ، شکست را پذیرفتم و دوباره جوانه زدم .


با امید و توکل به خدا، برای صد و یکمین بار، بازهم بلند شو ...

استفن کاری می گوید:
" پیش از آنکه بالا رفتن از نردبان موفقیت را شروع کنید، ابتدا مطمئن شوید که نردبان را به ساختمان مناسب تکیه داده اید. "
درعین فروتنی باور کنید که بهترینید و لایق،
با توکل به خدا ، در مسیر درست گام بردارید ...

صدور هیچ گذرنامه و ویزایی لازم نیست ، وقتی به خدا “پناهنده” می شوید . . .
دیگران می توانند در مورد شما هر فکری کنند یا هرچیزی بگویند ، اما شما حق ندارید آن چیزی بشوید که آنها فکر میکنند یا می گویند.
درعین فروتنی باور کنید که بهترینید و لایق،
با توکل به خدا ، در مسیر درست گام بردارید ...

خدا گفت: در ملکوت من همیشه جایی برای تو هست ، بیا !
گنجشک کنج آشیانه اش نشسته بود.
خدا گفت: چیزی بگو !
گنجشک گفت: خسته ام.
خدا گفت: از چه ؟
گنجشک گفت: تنهایی، بی همدمی. کسی تا به خاطرش بپری، بخوانی، او را داشته باشی.
خدا گفت: مگر مرا نداری ؟
گنجشک گفت: گاهی چنان دور می شوی که بال های کوچکم به تو نمی رسند .
خدا گفت: آیا هرگز به ملکوتم نیامدی ؟
گنجشک سکوت کرد. بغض به دیواره های نازک گلویش فشار آورده بود.
خدا گفت: آیا همیشه در قلبت نبوده ام ؟! چنان از غیر پُرش کردی که جایی برایم نمانده.
چنان کوچک که دیگر توان پذیرشم را نداری . هرگز تنهایت گذاشتم ؟
گنجشک سر به زیر انداخت . دانه های اشک ، چشم های کوچکش را پر کرده بود .
خدا گفت : اما در ملکوت من همیشه جایی برای تو هست ، بیا !
گنجشک سر بلند کرد . دشت های آن سو تا بی نهایت سبز بود .
گنجشک به سمت بی نهایت پر گشود
یک روز زنگ تمام ساعت های دنیا با هم
به صدا در خواهند آمد و
آدم ها بیدار می شوند
حتی آدم هایی که چشم هایشان باز است
حتی آن ها که دارند راه می روند
حتی آن ها که سال هاست دیگر نفس نمی کشند
همه بیدار می شوند و
این عقربه های خسته
سرانجام می ایستند
و
جهان در بی زمانی و خواب ثانیه ها آغاز خواهد شد
گوش کن،
من به همین وعده زنده ام
نفس می کشم
این لبخند ها
و
این اشک هایم را از سر می گذرانم
تا در آغاز جهان
به تو برسم
تا مرا با خود ببری
برویم
سپید جامه
و
رها.
.
.
.
و او که شاهد زندگی ماست...
حتمن ناسرادین شاه خیلی کارهای خوب می کرده که مامانش به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود. ولی من مؤتقدم که اصولن انسان باید زن بگیرد تا آدم بشود ، چون بابایمان همیشه می گوید مشکلات انسان را آدم می کند.
در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خیلی به هم می خوریم.
از لهاز فکری هم دو طرف باید به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فکر ندارد که به من بخورد ولی مامانم می گوید این ساناز از تو بیشتر هالیش می شود.
در عزدواج سن و سال اصلن مهم نیست چه بسیار آدم های بزرگی بوده اند که کارشان به تلاغ کشیده شده و چه بسیار آدم های کوچکی که نکشیده شده. مهم اشق است !
اگر اشق باشد دیگر کسی از شوهرش سکه نمی خواهد و دایی مختار هم از زندان در می آید من تا حالا کلی سکه جم کرده ام و می خواهم همان اول قلکم را بشکنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم.
مهریه و شیر بلال هیچ کس را خوشبخت نمی کند. همین خرج های ازافی باعث می شود که زندگی سخت بشود و سر خرج عروسی داییمختار با پدر خانومش حرفش بشود دایی مختار می گفت پدر خانومش چتر باز بود.. خوب شاید حقوق چتر بازی خیلی کم بوده که نتوانسته خرج عروسی را بدهد. البته من و ساناز تفافق کرده ایم که بجای شام عروسی چیپس و خلالی نمکی بدهیم. هم ارزان تر است ، هم خوشمزه تراست تازه وقتی می خوری خش خش هم می کند!
اگر آدم زن خانه دار بگیرد خیلی بهتر است و گرنه آدم مجبور می شود خودش خانه بگیرد. زن دایی مختار هم خانه دار نبود و دایی مختار مجبور شد یک زیر زمینی بگیرد. میگفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پایین! اما خانوم دایی مختار هم می خواست برود بالا! حتمن از زیر زمینی می ترسید. ساناز هم از زیر زمینی می ترسد برای همین هم برایش توی باغچه یک خانه درختی درست کردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شکست.. از آن موقه خاله با من قهر است.
قهر بهتر از دعواست. آدم وقتی قهر می کند بعد آشتی می کند ولی اگر دعوا کند بعد کتک کاری میکند.
"می گویند تحصیل کرده های ما سواد فارسی ندارند.می گویند جوانان ما بعد از دوازده سال تحصیل و یا حتی پس از پایان دوره ی کارشناسی قادر نیستند قلم به دست بگیرند و مکنونات قلبی خود را به سهولت و و بدون تشویش ودغدغه ی خاطر روی کاغذ بیاورند. از هر طرف فریاد بلند است که نثر فارسی به اضمحلال گرائیده است و این زبان دل انگیز و شیرین که وقتی گویندگان و نویسندگانی چون سعدی و حافظ وبیهقی وابوالمعالی داشته ، نفس واپسین خود را می کشد."(1) و در اولین سمینار انشا، اقای دکتر حداد عادل می گویند : " با تاسف بسیار باید گفت درس انشا، درس فراموش شده ای است . درباره ی این درس و شیوه های اموزشی آن کمتر بحث و گفتگوی علمی و اموزشی مطرح شده ومی شود . جا دارد معلمان با تجربه ای که دارای ذوق نویسند گی نیز هستند ، با بحث و گفتگو و تبادل تجربه به تبین و تدوین ضوابطی برای اموزش انشا اقدام کنند ."( 2)
بیان نظرات فوق نشانگر آن است که معضل درس انشا ، در مدارس ،همچنان به قوت خود باقی است. این امر ما را وا می دارد که بطور جدی مسئله را مورد ارزیابی قرار دهیم و علتهای آن را بررسی کنیم. با بررسی دقیق این مشکل با سوالات زیادی روبرو می شویم که ؛ ایا سبب بروز این معضل ،عدم علاقه مندی دانش اموز است یا نداشتن برنامه ی مدون و مشخص ، یا نبود معلمان کارامد ، یا عدم امکانات مانند کتابخانه، رایانه، بازدیدها و... ؟
این وضع مسلما باید بررسی وریشه یابی و درمان گردد. ابتدا به نظر می رسد عدم درک درست از ادبیات و اهمیت آن ، به ویژه درس انشا ریشه ی اصلی ماجراست.بهترین جایگاه برای درک زیبایی و بروز خلاقیت ، زنگ انشاست . در اولین سمینار انشا یکی از سخنرانان به نکته ی اساسی اشاره کرده اند که : " یکی از هدف های آموزش و پرورش ، دستیابی به چهار رکن اساسی : خوب گوش کردن ، خوب نگاه کردن ، خوب سخن گفتن و خوب نوشتن است که این چهار رکن در درس انشا به تمامی به کار گرفته می شود .لذا انشا نه تنها دریچه ای است به روی خوب اندیشیدن ، تحلیل کردن ، تعمق وتفکر داشتن ،بلکه این رفتارها می تواند تبدیل به مها رتهای خاص خود یعنی نوشتن شود. "(3)
اگر بتوانیم در زنگ انشا درک عاطفی ، حسی ،تخیلی ، هنری و ...دانش آموزان را تقویت کنیم، راه را جهت گام ها ی بعدی هموار کرده ایم .نوشته ی زیر نمونه ای از همان درک زیبایی است ، همان انتقال حس است. و همان زبان انشاست :
" کنار پیاده رویی ، پیر مرد نابینایی گدایی می کرد. او تابلویی با این مضمون از گردن خود آویزان کرده بود: "به من عاجز کور کمک کنید ."
عابر خوش ذوقی از پیر مرد نابینا اجازه می گیرد تا جمله ی دیگری پشت همین تابلو بنویسد و از امروز با این جمله به کاسبی اش ادامه دهد .
عابر جمله ای می نویسد و می رود .
یک هفته بعد ، وقتی عابر از همین پیاده رو می گذرد ،پیر مرد را می بیند که سر جایش نشسته است و جمله ای که او نوشته روی سینه اش دیده می شود .
عابر به پیر مرد نزدیک شده و به او می گوید :
من همان کسی هستم که تابلوی روی سینه ی تو را برگرداندم و جمله ای روی آن نوشتم . حالا به من بگو: آیا کاسبیات فرق کرده است یا نه ؟
پیر مرد پاسخ می دهد:" خدا پدر و مادرت را بیامرزد ،از روزی که این جمله ی تازه را نوشته ای کاسبی من چند برابر شده است .
"جمله ای که عابر نوشته بود ،این بود :
" بهار زیبا آمد ، اما من نمی توانم ببینم." (4)
2- سابقه ی درس انشا از گذشته تا کنون
در این باره اقای علی اکبر نصیری در پایان نامه ی خود اینگونه اشاره می کنند که : " با نگاهی به برنامه درسی آموزشگاههای جهان در گذشته های بسیار دور تا به امروز، در می یابیم تنها درسی که همیشه در برنامه درسی وجود داشته است و به عنوان اصلی ترین درسها به شمار می رفته است همانا درس مهم و سرنوشت ساز "زبان و ادبیات " بوده است.تدریس انشا در آغاز به صورت شفاهی بود، به خصوص در یونان باستان ،روم ، اروپای قرون وسطی ، و نیز در هند و چین که بعدها بصورت مکتوب درامد و تربیت کاتبان،بخش مهمی از فرایند مدرسه ای را تشکیل می داد . در کشورهای غربی ، درس انشا محدود می شد به اصول ادبی ارسطو و بلاغت قدیم و کسانی چون : کویین لی ، سیرو ،وسنکا .
با اختراع ماشین چاپ ،تدریس انشا بصورت مکتوب تغییر یافت و در قرن هیجدهم به طور کامل به صورت برنامه ریزی شده در آمد."(5)
با توجه به تاریخچه ی انشا می توان گفت که قدرت سخنوری که در دوران قدیم از مرتبه ی بالایی برخوردار بود ، به واسطه ی کتابت رقیبی پیدا کرد که توانست جای آن را بگیرد.
در مدارس قدیم و مکتب خانه ها هم ،بیشتر خواندن مورد توجه بود تا نوشتن .مگر در سطوح بالا که لازم بود دست به قلم برده شود.قلم حرمتی داشت ، وکمتر کسی به خود اجازه می داد که قلم به دست گیرد .نوشتن ، هم شآن بالایی داشت . وکتاب و خط بیشتر به یاری کاتبان می امد تا به کار محصلان .
رفته رفته شیوه های تدریس در مکتب خانه های سنتی جای خود را به روشهای فعلی تدریس سپردند . کم کم نوشتن رونق پیدا کرد و خواندن و نوشتن به صورت دو یار جدایی ناپذیر در آمد .
این مقدمه و تمامی دلایلی که ذکر شد ، مرا بر آن داشت که تامل بیشتری کنم و به گونه ای مطلب را عنوان کنم که جاذبه یبیشتری داشته و راه حلهای مستندتری را ارائه دهم . لذا بهتر آن دیدم که با استفاده از تجارب نویسندگان موفق در مصاحبه های حضوری به راه کارهایی مناسب جهت تقویت و اصلاح شیوه ی نگارش برسم .
***************
بخش اول : گفتگو
دراین بخش ، با سرکار خانم راضیه ی تجار؛ نویسنده و عضو شورای سردبیری مجله ی " ادبیات داستانی " و اقایان :
- دکتر غلامعلی حداد عادل ؛ نویسنده و محقق ، مدیر فرهنگستان زبان .
- محمد رضا سرشار ؛ نویسنده و منتقد ادبیات کودکان و نو جوانان .
- سید مهدی شجاعی ؛ نویسنده وسردبیر مجله ی نیستان .
مصاحبه ای حضوری انجام شده و نمونه ای ازنوشته های ایشان امده است .
این رساله می توانست به جای چهار نفر، از تجربه های چهل نفر سود ببرد . اما همین چهار بزرگوار نیز، به نکته های مشترکی اشاره می کنند که خبر از درد مشترک و راه کار های مشترک دارد ما حصل این گفتگوها در بخش دوم آمده است .
****************
بخش دوم : رهیافت ها
در این بخش ،چکیده ی نظرات این عزیزان را با هم می خوانیم ؛
الف – آموزش انشا از زمان سخنگویی اغاز می شود :
کشف این نکته ، مثل کشف معادله های طبیعی و اجتماعی می تواند از شهد متفاوتی برخوردار باشد. یعنی معلمی که در کلاس انشا حاضر می شود، همکاران دیگری داشته که محصول زحمتشان ، حالا در قامت دانش اموز، راهی مدرسه شده و در مقابلش نشسته اند و چشم به دهان او دارند . این همکاران ، کسی جز پدر و مادرها نیستند . پدر و مادر ، از همان دوران طفولیت و به تعبیر من حتی قبل ازآن بدون اینکه خود بدانند اولین معلمان انشای فرزندان خود هستند .
پس معلم در کلاس ،باید به ترمیم یا تقویت انچه که پدر و مادر به دانش اموز او اموخته اند بپردازد و این نیست که یک معلم همیشه از نقطه ی صفر ، به تعلیم درس انشا همت کند . گاه ، دانش اموزی بنا به همان زحمتی که معلمان پیشین او کشیده اند ، فرسنگها از دیگران جلوتر است.وگاه نه، باید به روفتن بد فهمی های او بپردازد .
پس نقش معلم در حقیقت ، نقش کاشف آن معادله ای است که حلاوت و شیرینی حل آن تا ابد در کام او و دانش اموزان او باقی خواهد ماند .
این جاست که باید انگشت بر توانمندی معلم گذاشت . همان توانمندی که باید با احساس مسئولیت و علاقه مندی گره بخورد تا راهگشا باشد .
ب- نقش خانواده های اهل مطالعه تعیین کننده است :
بچه ها در خانه ای که نه پدر ، نه مادر و نه دیگر اعضای خانواده ، هیچکدام به کتاب و کتابخوانی علاقه ندارند ،بسیار دیرتر از بچه هایی که خانواده شان سر در کتاب دارند، با انشا مانوس می شوند .اساسا بچه ها با تماشای رفتار اطرافیان خود ، به فراگیری و کسب تجربه می پردازند و تماشای کتابخوانی ، شوق شیرین و ماندگاری در انها پدید می اورد که این اشتیاق ، تا پایان عمربا انها همراه خواهد بود .
پس خانواده ای که اهل مطالعه باشد ، فرزندان اهل مطالعه ای را در کلاس انشا پیش روی معلم می نشاند . در اینجا ، ایا کار معلم سهل تر و نافذتر نخواهد بود ؟ و ایا در مقایسه با دانش اموزان دیگر که در محیط کتاب و کتابخوانی پرورش نیافته اند کار معلم سختر نخواهد بود؟!!
ج – تاکید بر اهمیت کتاب و کتابخوانی :
زنگ انشا بهترین زمان جهت برانگیختن شوق مطالعه و کتابخوانی در دانش اموز می باشد . به همین دلیل ، کتاب باید در دسترس دانش اموز باشد و چون وقت قابل توجهی از عمر او در مدرسه سپری می شود ، بودن یک کتابخانه ی فعال ، با کتابهایی خوب و متناسب با نیازش می تواند ذهن تشنه ی او را سیراب کند که این مهم در سالهای آتی ، پشتوانه ی خوبی برای او خواهد شد .
داشتن کتاب در کتابخانه ای خوب و مناسب ، چه بسا به خودی خود ، عاملی برای جذ ب دانش اموز بشمار نرود . این هدایت مربیان است که با دادن انگیزه و بهره گیری از شیوه های مطلوب کتابخوانی ، او را در مسیر صحیح فراگیری قرار می دهد .
د – احسا س درونی و احساس نیاز به نوشتن :
وقتی درون آدمی از موضوعی انبا شته شد خود به خود ، شروع به فوران می کند و جوششی در فرد پدید می اید که نوشتن ،یکی از راهها و شاید شایسته ترین راه فروکش کردن این جوشش باشد . اتفاقا هدایت دانش اموز در این مرحله ،توسط معلم بسیار کارساز است . این احساس درونی و نیاز به نوشتن خمیر خوش رنگی است که می شود به اشکال گوناگون در آید . خوب ، طبعا اگر مراقبت ویژه ای در این مرحله صورت نگیرد ، آن خمیر ، به شکلی نه چندان مطلوب ،شکل خواهد گرفت .
ه – تجربه های شخصی و اجتماعی دانش آموز :
هر چه دنیای تجربه های شخصی ، اجتماعی دانش اموز گسترده تر باشد ، دامنه ی دنیای ذهنی او هم گسترش می یابد و هر چه دنیای تجربه هایش محدودتر لاجرم دنیای ذهنی و فکری بسته تری خواهد داشت .
باقی ماندن بر احساس صرف ، دانش اموز را در مواجهه با مسائل اطرافش دچار مشکل می کند . همین نکته در نوشتن نیز به آفتی منتهی می شود که فرد ،بیش از پیش خود را تنها ،و مخاطبین اثارش رامعدود می یابد .
تجربه ها ، حوادث و فراز ونشیب ها، و درگیر شدن با مسائل اجتماعی ، این فرصت را به دانش اموز می دهد که از واقعیات الهام بگیرد و انها را بامهارت خود بیامیزد و اثری خواندنی پدید آورد .
***************
بخش سوم : مروری برپژوهش های موجود
الف – پژوهش های انجام شده در ایران
ب – پژوهش های انجام شده در کشورهای دیگر
***************
بخش چهارم : پیشنهادها
در بخش چهارم پیشنهادها مطرح شده است ؛
باتوجه به رهیافت ها و نکاتی چند در پژوهش ها و مطالعه ی کتابها و مجلات مختلف در زمینه ی انشا به این نتیجه رسیدم که موارد زیر باید در برنامه ی آموزش و پرورش لحاظ شود :
1. تدوین برنامه ی مشخص و هدفمند برای درس انشا
2. تالیف کتابها وجزوه های آموزشی هماهنگ با برنا مه
3- تربیت مربیان به صورت حضوری و غیر حضوری
4- تدارک امکانات کمک آموزشی
1 – تدوین برنامه ی مشخص و هد فمند
برای آماده کردن دانش آموزان جهت نوشتن باید به این مسئله توجه داشت که هدفهای رفتاری این درس در مراحل مختلف مشخص باشد . ومعلم به هدف درس در پایه ای که تدریس می کند اگاه باشد وبتواند دانش آموز را به آن هدف برساند .
استاد دکتر شمیسا این گونه به این مطلب اشاره می کند :
" در مسئله ی انشا دو هدف مطرح است گاهی می خواهیم دانش آموزی را واداریم که نوشتن به زبان متعارف را بیاموزد . بتواند نامه ای به این وآن بنویسد ، تجربه ای را شرح دهد . حادثه ای را توصیف کند . در این صورت باید به او بیاموزیم تا حتی المقدور از امکانات سبک ادبی بپرهیزد . از اغراق و تشبیه و استعاره جزبه ندرت استفاده نکند . روشن و موجز و دقیق و آسان بنویسد . در آموزش انشا معمولا این جنبه مطمح نظراست .
اما گاهی کسی در صدد آن است که نوشتن به سبک ادبی را بیاموزد . در این صورت باید توجه داشت که تحقق سبک ادبی تا حدود زیادی در گرو نگرش و تفکر ادبی است . استفاده از امکانات ادبی به طور تصنعی ،نثر را کلیشه ای و بی روح می کند . زبان ادبی اصیل ، خلاق است . خلاقیت به این معنی است که بتوانیم جملات بلاغی تازه ای بیافرینیم و این امرمعمولا در گرو نگرشهای نوین است " (7)
2 – تالیف کتابها و جزوه های مناسب
هر برنامه ی مناسبی ، اساسنامه ی متناسب خود را لازم دارد ، کتابها و جزوه های این درس هم اساسنامه ی آن می با شند . پس کتاب و جزوه ی مناسب باید تدوین شود تا معلم وهم دانش آموز با سر درگمی مواجه نشوند .
روش فعلی مبتنی بر دادن موضوع انشا در زمینه های مختلف است که اکثر معلمان از آن پیروی می کنند . این شیوه در جای خود مطلوب است ولی کفایت نمی کند . و در جزوه های آموزشی موضوعا ت مناسب هر پایه به صورت فراگیر و هماهنگ عمل شود .
متاسفانه عدم درک درست از موقعیت فکری و اجتماعی دانش آموزان باعث می شود موضوعاتی به ایشان داده شود که به قول معروف روحشان هم از آن بی خبر است .به صورت مثال ، موضوع انشای امتحانات ابتدایی در اسفند 1367 را نمونه می آورم : " خاطره ای از روزهای پیروزی انقلاب اسلامی در بهمن 57 را بنویسید . "
با اندکی تامل و توجه می بینیم که دانش آموزان کلاس پنجم در سا ل 67 یازده ساله بوده اند . یعنی در زمان انقلاب بیش از یک سال نداشته اند . البته موضوع بالا یکی از سه موضوع انتخابی بوده است . ولی با این حال تامل بیشتری را می طلبد .
دادن موضوعات تکراری و کلیشه ای سبب عدم خلاقیت می شود .
آقای دکتر حداد عادل به این مسئله اشاره داشته اند که :
" بررسی موضوع انشا و طبقه بندی آنها نشان می دهد که اهداف جانبی از قبیل تربیت اخلاقی یا سیاسی دانش آموز هدف اصلی درس را بی رنگ کرده است . "
باز نگری در شیوه ی فعلی ( دادن موضوع ) امری ضروری یه نظر می رسد و این خود پژوهشی مستقل می خواهد . من فقط به عنوان نمونه در انتهای پایان نامه موضوعات انشاهای امتحانات نهایی سال آخر متوسطه ، در ده ساله ی اخیر(75-65 ) را آورده ام .
همچنین در جزوه های تدریس باید برنامه ی کاری مشخصی و واحدی بیان شود . همان گونه که در درسهای دیگر عمل می شود . نمودار درست ارزشیا بی و دادن نمره از ویژگیهای این جزوه ها می تواند باشد .
3 – تربیت مربیان به صورت حضوری و غیر حضوری
مربیان و معلمان درس آیین نگارش را می توان به روشهای زیر آموزش داد :
- تشکیل کلاسهای ضمن خدمت برای معلمان مستعد و متقاضی معلمی انشا
- تهیه کردن و در اختیار نهادن جزوه های آموزش تدریس انشا
- طرح کلاسهای نمونه انشا و برگزاری جلسات جهت تبادل نظر و هماهنگی این درس
4 – تدارک امکانات کمک آموزشی
ابتدا امکانات کمک آموزشی را باید شناخت و سپس از آن بهره گرفت .
الف : بهره گیری از کتاب و نشریات
بهترین جایگاه برای بهره گیری از کتاب ، کتابخانه است. گسترش کتابخانه ها در مدارس و مراکز عمومی در اشاعه ی فرهنگ کتابخوانی موثر است . مجلات و روزنامه های مناسب دانش آموزان و معلمان باید در اختیار شان قرار گیرد . در مدارس و محل حضور ایشان ؛کارهای فرهنگی و ادبی عرضه شود .. برای حمایت از این کار یارانه پرداخت شود.همان گونه که فی المثل: شهرداری با کاشتن گل در تمامی پارکها و میادین مردم را تربیت کرد بطوری که کمتر مشاهده می شود که گلی چیده شود . پس ما هم می توانیم با در اختیار قرار دادن کتابها و نشریات مناسب آنها را به مطالعه ترغیب نماییم.
ناگفته نماند که رها کردن دانش آموز در مطالعه؛مطلوب نیست و ما نباید از تماشای او که مرتب سر به کتاب می برد؛ احساس رضایت و تلقی بجا داشته باشیم. گاه عمری از او به مطالعات بیهوده تلف می شود و گاه بی نظمی در مطالعه ؛ مطا لب آشفته ای را پیش روی او قرار می دهد که در نهایت؛ دانش آموز از آن همه مطالعه راه به جایی نمی برد.هدایت او به مطالعه صحیح و آموزش شیوه های تجربه شده ؛ عامل مهمی در شکل گیری شخصیت دانش آموز به شمار می رود.
ب: بهره گیری از امکانات سمعی و بصری
صدا و سیما با هماهنگی آموزش و پرورش می توانند بچه ها را به سمت مطلوب هدایت کنند . با پخش برنامه های مناسب از نوشته های برتر معرفی کتابها و مجلات مناسب و ... ذوق نوشتن را در بچه ها پدید بیاورند.
از ابتدایی ترین وسیله ی نوشتن یعنی کلمات ؛ بازی هایی طراحی شود و به شکل برنامه های نمایشی ارائه گردد؛ تا اطلاعات کلامی دانش آموزان گسترده شود و بدین وسیله گنجینه ی ذهنی دانش آموز ؛ با لغات مختلف و متعدد؛ با معنای آنها و کاربردشان غنی و بارورگردد.
با برگزاری مشاعره ها ؛ مناظره ها ؛ مصاحبه های مناسب و مفید در صدا و سیما و همچنین در خود کلاس و مدرسه هم می توان به تقویت درک و فهم ادبی دانش آموز کمک کرد.
از این امر هم نباید غافل شد که تربیت خانواده ها و راهنمایی ایشان هم از وظایف رسانه های گروهی می تواند باشد . با تنظیم برنامه های موثر ؛ فرهنگ کتابخوانی باید به صورت گسترده تبلیغ و تشویق گردد.
استفاده از نمایش فیلم نوارهای قصه و سخنرانی می تواند در کلاس تنوع ایجاد کند . با پخش نوار قصه؛ خلاصه ی آنرا از دانش آموز بخواهیم؛ یا اینکه با ضبط کردن صحبتهای دانش آموزان آنها را با نقاط ضعف و قوت سخن گفتنشان آشنا کنیم.
نقد برنامه های صدا و سیما ؛ توصیف و بیان خلاصه آنها؛ می تواند در برنامه ی درسی گنجانده شود که اگر این کار به صورت شفاهی صورت بگیرد در پرورش قوه ناطقه آنها موثر خواهد بود .
ج: بهره گیری از استعدادهای پنهان در مسیر کسب تجربه
فراهم آوردن زمینه های مناسب جهت کسب تجربه و بروز توانایی های فردی؛ در بازدید از مراکز علمی؛ فرهنگی؛ تفریحی و....تا دانش آموز خود تجربه کند و سپس تجربه خود را بتواند منتقل کند.
امیدوارم این پژوهش سرآغاز مبارکی برای ادامه کارهای آتی باشد. در انتها کتاب شناسی انشا و نمونه سوالات امتحانات نهایی دوره دبیرستان در کلیه رشته ها جهت آشنایی با موضوعات ضمیمه شده است .
در خاتمه از خداوند خواستارم که کلام ما را آسمانی و راه ما را قرآنی قرار دهد .
پی نوشت ها:
بسیار زیبا
عالی بود
.
به نظر من اگه بتونید ابتدای هر صفحه از سخن بزرگان یه لینک بذارید به زندگینامه اونها خوبه. البته این فقط یه نظره
.
موفق و شاد باشید