این وبلاگ موضوعش درباره ی انشا است هرچیزی که به انشا ربط دارد.
در ضمن IDبچهای نصر هم میدهیم.
بجایnoormap,nasrmap وارد کنید
پیشنهاد من برای بازدید ازاین وبلاگ قسمت جملات امیدوار کننده است
برای بهترین شدن
این وبلاگ موضوعش درباره ی انشا است هرچیزی که به انشا ربط دارد.
در ضمن IDبچهای نصر هم میدهیم.
بجایnoormap,nasrmap وارد کنید
پیشنهاد من برای بازدید ازاین وبلاگ قسمت جملات امیدوار کننده است
Crawling in my skin
These wounds they will not heal
Fear is how I fall
Confusing what is real
There's something inside me that pulls beneath
The surface
Consuming, confusing
This lack of self-control I fear is never ending
Controlling, I can't seem
To find myself again
My walls are closing in
Without a sense of confidence, I'm convinced there's just too much pressure to take
I've felt this way before so insecure
Crawling in my skin
These wounds they will not heal
Fear is how I fall
Confusing what is real
Discomfort endlessly has pulled itself upon me
Distracting, reacting
Against my will I stand beside my own reflection
It's haunting how I can't seem to find myself again
My walls are closing in
Without a sense of confidence, I'm convinced there's just too much pressure to take
I've felt this way before
So insecure
Crawling in my skin
These wounds they will not heal
Fear is how I fall
Confusing what is real
Crawling in my skin
These wounds they will not heal
Fear is how I fall
Confusing, confusing what is real
There's something inside me that pulls beneath the surface consuming, confusing
This lack of self control I fear is never ending, controlling
انگار روی پوست خودم می خزم
این زخمها خوب نخواهند شد
ترس و وحشت باعث سقوطم میشه
گیج شدم و نمی تونم واقعیت رو تشخیص بدم
چیزی از درون من میخواد خودش رو به بیرون برسونه
گیج شدم و دارم تلف می شم
از این کمبود کنترل نفس که پایان نمی گیره می ترسم
دیگه نمی تونم خودم رو دوباره پیدا کنم
حصارهایی که دور خودم کشیده بودم بهم نزدیک و نزدیکتر میشن
بدون اعتماد به نفس مطمئنم که فشار زیادی رو باید تحمل کنم
قبلا هم اینجوری احساس نا امنی داشتم
انگار روی پوست خودم می خزم
این زخمها خوب نخواهند شد
ترس و وحشت باعث سقوطم میشه
گیج شدم و نمی تونم واقعیت رو تشخیص بدم
دچار یک ناراحتی ابدی شده ام
با خشم و بدون فکر عکس العمل نشون می دم
بر خلاف میلم تصویر خودم رو در آئینه می بینم
ناراحت کننده ست که دیگه نمی تونم خودم رو دوباره پیدا کنم
حصارهایی که دور خودم کشیده بودم بهم نزدیک و نزدیکتر میشن
بدون اعتماد به نفس مطمئنم که فشار زیادی رو باید تحمل کنم
قبلا هم اینجوری احساس نا امنی داشتم
انگار روی پوست خودم می خزم
این زخمها خوب نخواهند شد
ترس و وحشت باعث سقوطم میشه
گیج شدم و نمی تونم واقعیت رو تشخیص بدم
چیزی از درون من میخواد خودش رو به بیرون برسونه
گیج شدم و دارم تلف می شم
از این کمبود کنترل نفس که پایان نمی گیره می ترسم
THE INTERVIEW WITH GOD
مصاحبه با خدا
I dreamed I had an interview with God.
در رويا ديدم که با خدا حرف ميزنم
So you would like to interview me? God asked.
او از من پرسيد :آيا مايلي از من چيزي بپرسي؟
If you have the time? I said.
گفتم ....اگر وقت داشته باشيد....
God smiled:My time is eternity.
لبخندي زد و گفت: زمان براي من تا بي نهايت ادامه دارد
What questions do you have in mind for me?
چه پرسشي در ذهن تو براي من هست؟
What surprises you most about humankind?
پرسيدم: چه چيزي در رفتار انسان ها هست که شما را شگفت زده مي کند؟
God answered...
پاسخ داد:
That they get bored with childhood,
آدم ها از بچه بودن خسته مي شوند ...
they rush to grow up, and then
عجله دارند بزرگ شوند و سپس.....
long to be children again.
آرزو دارند دوباره به دوران کودکي باز گردند
That they lose their health to make money...
سلامتي خود را در راه کسب ثروت از دست مي دهند
and then lose their money to restore their health.
و سپس ثروت خود را در راه کسب سلامتي دوباره از صرف مي کنند....
That by thinking anxiously about the future,
چنان با هيجان به آينده فکر مي کنند.
they forget the present,
که از حال غافل مي شوند
such that they live in neither the present nor the future.
به طوري که نه در حال زندگي مي کنند نه در آينده
"That they live as if they will never die,
آن ها طوري زندگي مي کنند.،انگار هيچ وقت نمي ميرند
and die as though they had never lived.
و جوري مي ميرند ....انگار هيچ وقت زنده نبودند
we were silent for a while.
ما براي لحظاتي سکوت کرديم
And then I asked.
سپس من پرسيدم..
As a parent, what are some of life's lessons you want your children to learn
مانند يک پدر کدام درس زندگي را مايل هستي که فرزندانت بياموزند؟
To learn they cannot make anyone love them.
پاسخ داد:ياد بگيرند که نميتوانند ديگران را مجبور کنند که دوستشان داشته باشند
All they can do
ولي مي توانند
is let themselves be loved.
طوري رفتار کنند که مورد عشق و علاقه ديگران باشند
To learn that it is not good to compare themselves to others.
ياد بگيرند که خود را با ديگران مقايسه نکنند
To learn to forgive by practicing forgiveness.
ياد بگيرند ...ديگران را ببخشند با عادت کردن به بخشندگي
To learn that it only takes a few seconds to open profound wounds in those they love,
ياد بگيرند تنها چند ثانيه طول مي کشد تا زخمي در قلب کسي که دوستش داريد ايجاد کنيد
and it can take many years to heal them.
ولي سال ها طول مي کشد تا آن جراحت را التيام بخشيد
To learn that a rich person
ياد بگيرند يک انسان ثروتمند کسي نيست که دارايي زيادي دارد
is not one who has the most,but is one who needs the least
بلکه کسي هست که کمترين نيازوخواسته را دارد
To learn that there are people who love them dearly,
ياد بگيرند کساني هستند که آن ها را از صميم قلب دوست دارند
but simply have not yet learned how to express or show their feelings.
ولي نميدانند چگونه احساس خود را بروز دهند
To learn that two people can
ياد بگيرند وبدانند ..دونفر مي توانند به يک چيز نگاه کنند
look at the same thing and see it differently?
ولي برداشت آن ها متفاوت باشد
To learn that it is not enough that they
ياد بگيرند کافي نيست که تنها ديگران را ببخشند
forgive one another, but they must also forgive themselves.
بلکه انسان ها بايد قادر به بخشش و عفو خود نيز باشند
"Thank you for your time," I said
سپس من از خدا تشکر کردم و گفتم
"Is there anything else you would like your children to know"
آيا چيز ديگري هم وجود دارد که مايل باشي فرزندانت بدانند؟
God smiled and said,Just know that I am here... always.
خداوند لبخندي زد و پاسخ داد: فقط اين که بدانند من اين جا و با آن ها هستم..........براي هميشه
زمستان یک فصلی هست که بعد از فصل پاییز است. در زمستان روی درختها برف می ریزد. وقتی که برف باریدن تمام می شود ما می توانیم در زیر درخت برویم و آن را تکان تکان بدهیم تا دوباره برف ببارد. من این کار را دوست می دارم. مادر من این کار را دوست نمی دارد. چون هروقت من این کار را می کنم مادرم من را کتک می زند و می گوید "توله سگ! این کارو نکن. سرما می خوری پول نداریم ببریمت دکتر." ولی من این کار را می کنم. مادرم برای اینکه من درختها را تکان تکان می دهم من را کتک می زند. مادر من زن مهربانی است. من او را دوست می دارم. او برای درختها که تکان تکان می دهم دلش می سوزد و من را کتک می زند. خانم معلم ما زن چاقی است . او می گوید درختها در فصل زمستان خوابیده اند و دوباره در فصل بهار بیدار شدند. زمستان یک فصلی هست که در آن هوا سرد بوده است. ما در خانه بخاری داریم ولی آن کار نمی کند. ما باید در آن نفت بریزیم ولی پدرم این کار را نمی کند. او می گوید در خانه برای نفت خریدن ما پول نداریم. یک شب که خیلی در آن سردم بود از رختخوابم بلند شدم و به نزد پدرم رفتم و او را با سرعت تکان تکان دادم تا بیدارش کنم و به او بگویم که سردم بوده است. وقتی او را بیدار کردم او من را کتک زد و من در زیر پتوی خودم رفتم و گریه کردم. در زمستان باران هم می بارد و روی زمین جمع می شود. در کفشهای من دو سولاخ بزرگ دارد و یک سولاخ کوچک هم هست و در آنها آب فرو می رود. همیشه پاهای من در زمستان یخ زده بوده است. در زمستان ممکن است مردم بمیرند. در پارسال یکی از همسایه های ما از سرما مرد. آنها بخاری نداشته اند. ما بخاری داریم ولی کار نمی کند. بخاری خیلی چیز خوبی است و در زمستان برای ما خیلی لازم داریم. در زمستان پرنده های قشنگ به مسافرت می روند و کلاغ می آید. کلاغ قارقار می کند. آنها برای درختها لالایی می گویند وگرنه درختها خوابشان نمی توانند ببرد. وقتی درختها در خواب هستند پدرم شاخه های آنها را میبرد. او می گوید آنها در خواب هستند و دردشان نمی کند. من یک برادر کوچک دارم. اسم او غزنفر است اما اسم من رحیم است. وقتی او در بعد از ظهر خواب بود من در آشپزخانه رفتم و یک چاقو آوردم و با آن دست برادرم را بریدم. ولی او بیدار شد و گریه کرد و من فرار کردم. وقتی شب شد پدرم از کار آمد و برادر کوچکم چقلی مرا کرد و پدرم هم من را بسیار کتک زد. من در زمستان آدم برفی درست کرده ام. مــن در حیات آدم برفی درست کرده ام. آدم برفی من هیچوقت دماق ندارد. آدم برفی من نمی تواند نفس بکشد و زود می میرد. من در کارتن دیده ام که دماق آدم برفی از هویج است. مادرم به من هویج نداده است. ولی یک بار من در آشپزخانه رفتم و یک دانه هویج که داشتیم دزدیدم و آن را دماق آدم برفی کردم و او توانست که نفس بکشد و خیلی خوشحال شد. وقتی مادرم فهمید خیلی مرا کتک زد. من در فصل زمستان خیلی بیشتر کتک می خورم و نمی دانم چرا اینجوری است. من فصل زمستان را دوست می دارم. این بود انشای من.
با دادن دشنام به بابای مدرسه انشای خود را آغاز میکنم. لعنت به این معلمها که هر دفعه از خود موضوع جدیدی میتراشند. بله درست شنیدید من به معلم خود لعنت فرستادم زیرا دوست دارم که از من نمره کسر شود. در واقع من انشاهایم را برای این مینویسم که معلم از من نمرهی زیادی کسر کند. اگر انتظار دارید که بنویسم در فصل پاییز خشخش برگها در زیر پای عابرین پیاده زیبایی خاصی به این فصل میدهد کور خواندهاید. خاک بر سر بچهای که موضوع خشخش برگها در زیر پای عابرین پیاده را هنوز در انشای خود مطرح میکند. فصل پاییز فصل زشتی میباشد. البته به زشتی فصل بهار نمیرسد ولی زشتیهای خاص خود را دارد. در این فصل من و خانوادهام مانند فصول دیگر فقیر هستیم. همچنین در فصل پاییز مانند فصلهای دیگر از تلویزیون تبلیغات زشتی پخش میشود. در واقع با شروع فصل پاییز تغییر خاصی در زندگی من به وجود نمیآید و فصل پاییز هم مانند بقیهی فصلها لعنتی است. شروع مدرسههای لعنتی نیز در فصل پاییز میباشد. در این فصل مواجهشدن با بچههای احمق سردرد شدیدی در من به وجود میآورد. ولی از حق نگذریم دیدار با بابای مدرسه و آزارواذیت ایل و تبارش کمی از تلخیهای این فصل را میکاهد. یکی از دوستانم به من گفت چرا این قدر به بابای مدرسه گیر میدهی و نمیگذاری آب خوش از گلویش پایین رود. من به او گفتم که دشمنی دیرینهی من و بابای مدرسه به جایی بر میگردد که یکی از دوستانم هنگام خروج از مدرسه کلمهی احمقانهی خداحافظ را به بابای مدرسه گفت و بابای مدرسه در جواب به او گفت «خدا سعدی» و سپس خود او و دختر زشتش به زیر خنده زدند. این شوخی زشت و طاقتفرسای بابای مدرسه باعث شد که کیف و کتاب را رها کنم و سنگی در گردنش بزنم که از آن به بعد رابطهی من و بابای مدرسه چندان خوب به نظر نمیرسد. از دیگر ویژگیهای فصل پاییز اینکه هر سال در فصل پاییز بخاری ما که در فصلهای بهار و تابستان مثل ساعت کار میکند، از کار میافتد و آنفولانزا در خانوادهی ما از ویژگیهای این فصل به حساب میآید و به قول دوستم فرشید دماغ من و خانوادهام در فصل پاییز کریپ میشود. من از کلمهی کریپ بدم میآید و نزدیک بود فرشید را به خاطر استفاده از این کلمه در بد دردسری بیندازم. در پایان ما از این انشا نتیجه میگیریم که تنها زیبایی فصل پاییز سُرخوردن پیرمردها بر روی نزول رحمتِ الهی میباشد.
با فرا رسیدن پاییز دو حس متفاوت به من دست می ده. اول ابتهاج و سرخوشی از مشاهده ی چشم اندازهای متفات در این فصل زیبا و بازی بی نظیر رنگ که هیچ نقاش چیره درستی را یارای مقابله با آن نیست و دیگر دلگیری و اندوه از ریزش برگ های زیبای رنگارنگ بویژه هنگام غروب.
ولی با این حال زیبایی های پاییز به هیچ وجه قابل قیاس با دلگیری هاش نیست. اصلا نمی دونم چرا طبع و ذوق ام بیشتر در این فصل به غلیان در می آد. البته خیلی از شاعران هم این گونه بوده اند خصوصا شعرای معاصر که از بین آن ها حس و نگاه اخوان رو به پاییز بیشتر دوست دارم. مهدی اخوان ثالث (م.امید) از کلامی مطنطن و مستحکم و شعری روان با درون مایه هایی تأثیر گذار برخورداره.
یکی از زیبا ترین اشعار وی شعری است به نام "باغ من" که به توصیف باغی می پردازه که دست خزان برگ هاشو ریخته و هیبتی متفاوت به باغ داده . بر خلاف نظر عموم مردم که باغ را به هنگام بهار و یا تابستان دوست دارند، امید در این شعر زیبایی های یک باغ خزان زده را بازگو می کنه با نگاهی متفاوت و هنرمندانه. اصلا هنر یعنی همین نگاه متفاوت. خیلی ها به دفعات ماه رو دیدن ولی فقط نیما بود که گفت"می تراود مهتاب" یا باغ پاییز را افراد بی شماری مشاهده کرده اند ولی این اخوانه که به چنین توصیف شاعرانه ای دست می زنه.
من که تا کنون شعری زیباتر از این در توصیف پاییز نخوندم. اولش خواستم یه شعر از خودم بذارم ولی نتونستم. این شعر رو بخونید و لذت ببرید. هرچی تصویرسازی ذهنتون بیشتر باشه، لذتش هم بیشتره
فصلِ گرما و فصل تابستان
فصلِ دفتر ورق ورق کردن
فصل وارفتن و عرق کردن
فصل رفتن به سوی دریاچه
فصل خاراندن پَر و پاچه
فصل کشک و خیار و فصل تمشک
فصلِ فالوده ،فصل آب زرشک
فصل تفریح و گردش حَضَرات
در عوض،ما و غوطه در حَشَرات
بس که گرمای خانه،دارد دَم
آب پَز می شود بنی آدم
همه پُختند،لاغَرا،چاقا
کولر و پنکه هم که...ای آقا
من که از نقشه پاک خواهم شد
توی گرما،هلاک خواهم شد
گرمیِ بی تعهّدی شده ها
ای چه گرمایِ بی خودی شده ها
(وای اگر تنگِ همچه اوقاتی
بود گرمای انتخاباتی!)
بس که گرمای مُدهِش آمده است
کلّ اجزای ما کِش آمده است!
یادش به خیر اولین هفته ای که معلم انشا در پاییز وارد کلاس می شد می گفت برای هفته بعد موضوع انشایمان این است که فصل تابستان را توصیف کنید یا اینکه در تابستان چه کردید! من الان اگر خواسته باشم در مورد این موضوع انشا بنویسم می توانم یک دفتر چهل برگ بنویسم . البته نه به این علت که چند سال بزرگتر شده ام بلکه فقط به این علت که فهمیده ام که اگر از قضاوت دیگران در مورد نوشته هایت نهراسی و هر چه به ذهنت می رسد بنویسی مشکلت برای نوشتن کمتر می شود.برای مثال می نوشتم من فصل تابستان را خیلی دوست دارم نه به خاطر هندوانه یا خربزه هایش بلکه برای خوابیدن هایش تا لنگ ظهر و اینکه مجبور نیستم نود روز قیافه معلمان و همکلاسی های درسخوان و درس نخوان و ترکه و ... را ببینم. اینکه نود روز مجبور نیستم با استرس از خواب بیدار شوم و صبح در سر صف ... شعرهای مدیر و معاون را گوش کنم و اینکه نود روز مجبور نیستم در فکر امتحان باشم و ... .
چند سال قبل یکی از همکاران تعریف می کرد که موضوع انشا به دانش اموزان داده بودم که فصل پاییز را توصیف کنید .یکی از دانش اموزان رند کلاس اول نوشته بود که فصل پاییز سومین فصل سال اس و ماه های ان عبارتند از مهر ابان و اذر و بعد نوشته بود که یکی از میوه های فصل پاییز انار است و ما نباید به باغ های دیگران برویم و انار دزدی کنیم چون این کار خیلی بد است و کسی که دزدی کند خدا او را به جهنم می برد و ممکن است صاحب باغ هم او را گیر بیاورد و کتکش بزند و اگر قرار باشد ما از باغ دیگران دزدی کنیم انها هم از باغ ما دزدی خواهند کرد و ... کل انشا را دانش اموز درباره مذمت دزدی ادامه داده بود! مثل همان کسی که هر چی معلم ازش جغرافی سوا می کرده یک جمله می گفته و ادامه می داده است که و اما افغانستان!
اگر کسی خواسته باشد در مورد تابستان انشا بنویسد باید اول یک صفحه آ۴ بردارد و وسطش یک دایره بکشد و توی ان بنویسد تابستان و از ان چند خط به بیرون بکشد و با شنیدن کلمه تابستان هر چی به ذهنش می رسد در داخل این دایره های فرعی بنویسد. مثلا گرما هندوانه مسافرت تعطیلی و ... . بعد با شنیدن مثلا گرما به یاد هر چه می افتد ادامه دهد و بعد این ها را به صورت جملات و بندهای مربوط به هم در اورد انوقت خودش می شود یک انشا!
اگر دوست دارید به پیاده روی ، دوچرخه سواری ، یا به سادگی با مشاهده کوه های آلپ!
|
SUMMER: تابستان : |
|
SUMMER: تابستان : |
Full on the South, you can appreciate the sunshine on the terrasse در جنوب کامل ، شما می توانید نور خورشید بر روی terrasse قدردانی
"بهار" دميدن روح حيات در كالبد طبيعت و فروردين فصل جريان خون است در شاهرگ هستي، سال به پايان خود نزديك ميشود، روزها، ماهها درپي هم مي- گذرند و سالها از راه ميرسند و اين قصه كه نامش زندگي است، همچنان ادامه دارد. لره ميره استخر شنا کنه اهنگ تايتانيک ميذارن جو ميگيره غرق ميشه
یه روز یه لره میره دکتر میگه اقای دکتر ما بچه دار نمیشیم دکتر میگه چند وقته ازدواج کردین میگه ۱هفته دکتر میگه اینی که گرفتی زنه نه زود پز
يه روز يه لره عصباني ميشه به شكمش ميگه :چقدر من كار كنم تو بخوري .شكمش جواب ميده ميخواي من كار كنم تو بخوري
لره مسجد می سازه هیچ کس نمیره نماز بخونه تابلو میزنه : نماز بدون وضو ..... شکسته .... نشسته ..... گوز آزاد
يه روز يه لره شكر مي خره براي اينكه مورچه نخوره روش مي نويسه نمك.
روی بیلبورد زده سیو همان سیب است لره میگه: دروغ میگه من خوردم صابون بيد.
لره قاضي ميشه بهش ميگن حكم كن، ميگه پيك!
دریای غم ساحل ندارد. لرا همشو آسفالت کردند.
لره میخواسته غرق مناجات بشه، جلیقه نجات میپوشه.
يه روز يه لره م ي گ و ز ه يه متر میپره هوا، ميگن: چی شد؟ ميگه: تو دنده بود.
لره دیش ماهوارشو میذاره روی پشت بوم، روش مینویسه: کولر
به لره ميگن حموم چند بخشه؟ ميگه: دو بخشه، زنونه و مردونه.
لره باباش ميميره، ميره خاکش کنه، جو ميگيردش، فيتيله پيچش هم ميکنه!
لره ميخواسته ترتيب گاوشو بده، گاوه ميگه: ما، ما! لره ميگه: خفهشو، اول ما، بعد تو!
يه روز يه لره ازلرستان ميادتهران توخيابون يه ماتيز ميبينه ميگه عجب جاروبرقي بزرگي
لره 1 پازل رو بعد دو سال حل ميكنه به دوستش ميگه اونم ميگه فكر نميكني يه كم طول كشيده؟ ميگه نه روش نوشته واسه 10-7 سال
فيلسوف لر : زندگي مستطيل سبزيست كه سه ضلع دارد عشق و كار
يك لر بالا پشت بام اسفالت مكنه واسفالت اضافه مي آره چكار مكنه سرعت گير درست مي كنه
يك شب تلوزبون فيلم سينمايي گذاشته بوده، تو فيلم مرده به زنش ميگه: شب بخير لورا. يهو تو لرستان ملت همه تلوزيون رو خاموش ميكنند، ميرن ميخوابن
يه لره سوار هوا پيما ميشه ه بغل دستيش ميگه اقا شما چه کاره اي اون ميگه متخصص پوست لره بهش ميگه ما چند تا پوست بز خونمون داريم چند ميخري
يه روز يه ترکه يه نوار ويديويي ميبره ميده به لره ميگه : بذار گوش کنيم . لره ميگه : واقعا راست ميگن ترکا خرن . آخه نوار کاميون رو ميذارن تو سواري ؟
ترکه ولره میرن مکه ترکرو جو میگیره میگه آخه خدا چرا مردی لره میگه خره خدا که نمیمیره خدا شهید میشه
از لره میپرسن ۱۲ فروردین چه روزیه؟؟؟ میگه روزی که میریم جا می گیریم برای ۱۳به در!!!
تركه و لره ميرن اكس پارتي تركه هلكوپتري مي ره لره با آرپي جي7 مي زنتش !!!
به لره میگن شما ایمیل دارید؟میگه نه خیلی ممنون من ناهار خوردم
اولین و اخرین و تنها سلاح جنگی لرها . . . . پاره اجر
لره ميره مكه، برعكس همه طواف ميكنه. ميگن چرا برعكس طواف ميكني؟ ميگه شما از اونور دنبالش كنين، من از اينور ميگيرمش!
لره هر روز زنگ يك كليسا رو ميزده و در ميرفته. آخر پدر روحاني شاكي ميشه، يك روز پشت در كمين ميكنه، تا طرف زنگ ميزنه، خرشو ميگيره و ميپرسه چيكار داري؟ يارو حول ميشه، با تتپته ميگه: ببخشيد، حضرت عيسي هست؟!
لره یه تلویزیون می خره .می ره کنترلشو پس می ده .می گه:آقا ماشین حساب توش بود حروم خوری به ما نیومده.
لره با خدا قهر می کنه اول دفترش می نویسه به نام بعضی ها.
ترکه و لره داشتن با هم حرف می زدن: لره: تو کجا به دنیا اومدی؟ ترکه: تو بیمارستان!! لره: آخی مریض بودی؟!!!
یه لر دهاتی عروس تهرانی می گیره ، تو عروسی تهرانیا می گن: سبدسبد گل یاس،عروس ما چه زیباست لرها برای اینکه کم نیارن میگن: گونی گونی پشگل،عباسعلی خوشگل
از لره می پرسن نظرت راجع به 4 مقوله فکر،شعور،عقل و درک چیه ؟می گه ما به اینا میگیم چهارمحال بختیاری
لره ميگوزه .بچه هاش ميزنن زير خنده. در حالي كه اشك تو چشماش جمع ميشه ميگه: خدايا اين شاديو از بچه هام نگير
مغز یه لر رو می شکافن ببینن چی نوشه .وقتی باز می کنن می بینن یه ترک نشسته داره فکر می کنه
لره تو جوب آب تف ميكنه ميره دنبالش پاشو بزاره روش !!!!!
لره میاد تهران می بینه همه آستین کوتاه پوشیدن با خودش میگه : پس این تهرانی ها دماغشونو با چی پاک میکنن؟؟؟؟
لره ميره راهپيمايي، ميبينه شلوغه برميگرده
به لره ميگن: اگه رييس جمهور بشي چكارميكني؟ لره ميگه پارتي پيدا ميكنم ميرم شركت نفت!
لره در دانشگاه تاريخ ميخونده. ازش ميپرسند رشته تو چيه؟ ميگه مهندسي اموات!
لره رو برق ميگيره فيوز ميپره. فيوز رو ميزنن لره ميپره!
لره نامزدش مي گوزه از خنده سكته ميكنه , تو اعلاميه اش مي نويسن بادي وزيد گلي پرپر شد ..
از يه لره ميپرسن آيا در لرستان مردان بزرگ هم به دنيا اومدن ؟لره ميگه نه لرا فقط بچه به دنياميارن.
يه روز به لره ميگن با درخت بيد جمله بساز ميگه:توحياط ما يه درخت بيد بيد ميگن:بيد نه وبود ميگه:تو حياط مايهدرخت بود بيد
بسیار زیبا
عالی بود
.
به نظر من اگه بتونید ابتدای هر صفحه از سخن بزرگان یه لینک بذارید به زندگینامه اونها خوبه. البته این فقط یه نظره
.
موفق و شاد باشید